خداحافظ دوران دانش آموزی!

امروز آخرین پروژه کارورزی رو هم تحویل دادیم و برای همیشه با هنرستان و ژوژمان هاش و خاطرات خوب و بدش خداحافظی کردیم.
دلم نمیخواست هیچوقت روزی برسه که راجع به تموم شدن دوران تحصیلم بنویسم. از اولین روزی که پامو برای ثبت نام توی این مدرسه گذاشتم و همون روز هم با رعنا آشنا شدم، دقیقا سه سال میگذره. سه سال ناقابل! طی این سه سال کلی اتفاقای عجیب غریب و به یادموندنی افتاد. هممون حسابی بزرگ‌ شدیم و توی مسیرهایی افتادیم که حتی یه روز فکرشم نمیکردیم. یادمه اون اوایل میخواستم مدرسمو عوض کنم، چون هیچکسی رو اونجا نمیشناختم و نمیتونستم با جو منفی هنرستان کنار بیام. حتی رعنا هم دوستای خودش رو داشت و حس میکردم دیگه وقتی برای من نداره. برای روبه رو شدن با اون همه آدم جدید که باید کشف میکردم، زیادی ضعیف بودم.با معدل نسبتا بالا و به عنوان یه بچه مثبتِ چشم و گوش بسته وارد جایی شده بودم که پر آدمایی بود که یه عمر ازشون فراری بودم. کسایی که به اصطلاح خودشاخ پندار بودن، دوست پسر داشتن، موهاشونو رنگ میکردن، توی دستشویی های مدرسه سیگار میکشیدن، کلی از درس هاشونو افتاده بودن و به اجبار اومده بودن هنرستان. من خیلی پاستوریزه تر از این حرفا بودم که از این اتفاقات تعجب نکنم. انتظار داشتم وارد یه جای فرهنگی بشم که همه عاشق چیزای رنگی رنگی و هنری هستن. ولی سخت در اشتباه بودم. هفته ی اول هیچ چیزاون طوری که من میخواستم پیش نمیرفت. حتی یه دونه دوست هم پیدا نکرده بودم و باهام مثل احمق های تازه به دوران رسیده رفتار میشد. مثل یه بچه ماهی توی یه اقیانوس بزرگ و خطرناک گم شده بودم و همه درکمین بودن تا سرم رو از تنم جدا کنن. این وضعیت و تنهایی دردناکم ادامه داشت تا روزی که تصمیم گرفتم از اون مدرسه ی لعنتی پروندمو بگیرم و برم مدرسه ای که دوستای راهنماییم بودن. معاون پرورشی مدرسمون کلی با خودم و مامانم صحبت کرد و بهم حرفی رو زد که تا همین حالا آویزه ی گوشم مونده و هیچوقت فراموشش نمیکنم. بهم گفت “همین مدرسه نمونه ی کوچیکی از کل جامعمونه. توی جامعمون هم پر گرگه. یعنی میخوای به خاطر وجود گرگ ها هیچ وقت وارد جامعه نشی؟” قرار شد یک روز، فقط یک روز دیگه توی اون مدرسه بمونم و اگه نتونستم با وضعیتش کنار بیام، پروندمو بگیرم و برم.

نمیدونم اسمش رو باید چی بذارم. معجزه؟ تقدیر؟ شانس؟ نه. من به شانس اعتقادی ندارم. شانس رو ساختیم تا از سرنوشتمون فرار کنیم. سرنوشت چیزیه که از اول زندگیمون برامون نوشته شده. هر اتفاقی که می افته، همونیه که مقدر بوده بیفته. اون روز با اینکه خودم هیچ علاقه ای نداشتم که دوباره سر اون کلاس های مسخره بشینم، قبول کردم که یک روز دیگه توی مدرسه بمونم. موندم و از اون به بعد همه چی یه جور دیگه رقم خورد. میتونستم حس کنم که خدا بالاخره برام یه حرکتی زده! همون روز با دختری آشنا شدم که تا به حال توی کلاسمون ندیده بودمش. فکر کنم کور بودم که بین اون همه آدم، تا به حال اون رو ندیده بودم. بالاخره یکی رو پیدا کردم که معدل و اخلاقش تقریبا مثل خودم بود. یهو همه چی رو به راه شد! دنیا برام روشن و قشنگ شد! روز اول آشناییمون اونقدر باهم صمیمی شدیم که دیگه هرگز دلم نمیخواست پامو از اون مدرسه بذارم بیرون. کم کم با بقیه هم آشنا شدم. یاد گرفتم آدما رو از روی ظاهرشون قضاوت نکنم و اینکه هرکسی با هر نقطه ی ضعفی که داره، بازهم قشنگه. دیگه از دوست پیدا نکردن و تنها موندن نمیترسم. الان اعتقاد دارم که هر روحی یه فرکانسی داره. حتی توی یه سیاره ی دیگه هم که باشی بازم افرادی رو به خودت جذب میکنی که باهم هم فرکانس باشین.

الان که حدودا سه سال از اولین روز هنرستانی شدنم میگذره، بهترین دوستای دنیا رو دارم. شاید از خیلی جهات شبیه هم نباشیم، عقایدمون فرق داشته باشه، توی خانواده های مختلفی بزرگ شده باشیم ولی کاملا مکمل هم هستیم. هر کدوممون مثل یه دونه مداد رنگی هستیم. شاید رنگ مورد علاقه ی همدیگه نباشیم ولی ته تهش برای کامل کردن نقاشیمون به هم نیاز داریم.

ببین دوباره شروع به نوشتن کردم و کنترل خودمو از دست دادم! هیچ وقت نتونستم موقع نوشتن روی موضوع اصلی تمرکز کنم و به حاشیه ها نرم. میخواستم از این سه سال و خاطراتش بنویسم. ببین چی شد!

تا اینجا کشوندمتون، حوصلتونم سر بردم. فقط یه گذر کوتاهی داشته باشیم به بعضی از خاطرات این سه سال. اونقدر زیادن که همشون اینجا نمی گنجن. دلم برای تک تک اون لحظه ها تنگ میشه.

برای روزهایی که روی سکوی کنار دستشویی مینشستیم؛ همون سکوی مشهور اکیپمون که سندش به ناممون زده شده. هرروز تعداد این سکونشینان بیشتر از قبل میشد. یه سکوی کوچیک بین دستشویی و آبخوری که هم سالن سلف سرویس غذاخوریمون بود، هم دفتر مشاوره ی روانشناسی، تخت خواب 10 نفره، محل شورای حل اختلاف، آتلیه ی عکاسی و چوب لباسی وسایلمون. در حدی که انقدر پر وسیلش میکردیم که خودمون مجبور بودیم روی زمین بشینیم!😂

روزهایی که از شدت خنده کف زمین پهن میشدیم و با هربار قهقه زدنای معروف نرگس بیشتر از قبل ریسه میرفتیم. رنگ بازی هامون، پیچوندن امتحانا، فروشگاهی که هیچوقت ساخته نشد، بازوهایی که از شدت کتک هامون، ناجوانمردانه کبود شدن و دیگه اون بازوهای سابق نشدن. جاروی هری پاتر، کلاس های سمی خانم باباییان، چوب شورهایی که سرکلاس خانم تاجی میخوردیم و هیچوقت نفهمید بچه مثبت ترین شاگرداش چقدر خلافن😂 انیمه دیدنامون سر کلاس، اعتیاد به سیبجوانا -نوعی مواد مخدر هولناک که فقط در کیف الناز یافت میشود و به مرور روی اعصاب و ماهیچه های صورت تاثیر گذاشته و باعث روانی شدن و خندیدن های دیوانه وار فرد معتاد میشود-.

حتی دلم برای کلاس های عربی امسال و پارسال هم تنگ میشه! معلم هایی که حسابی اذیتشون کردیم و البته اونا هم ما رو حسابی اذیت کردن. دسیسه های سِنت دِین… دیواری که ساختیم و حتی نذاشتن باهاش عکس بگیریم، جشن تولد بیتا که منجر به گرفته شدن گوشی من و پاک شدن عکس ها شد.

-یوهاهاهاها کور خوندن-

کتاب هایی که قاچاقی سر کلاس خوندیم، روزنامه دیواری نفرین شده ای که دیگه نگم براتون… ، شب هایی که تا خود صبح بیدار میموندیم، و روزهای لعنتی که ساعت 4 صبح بیدار میشدم تا درس بخونم -خیر سرم- ، فن گرلی کردن برای کراش های انیمه ایمون یا اعضای اکسو و بی تی اس، حرف هایی که از سیلابی توی دلمون مونده بودن و سر صف صبحگاه تخلیشون میکردیم، یا اون روزچهارشنبه ی نحسی که بهترین دوستام کنارم بودن تا آغوشی باشن برای اشکهام. -رانی هلو-

این سه سال هنرستان هم با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت و فقط خاطراتش برامون موند. مثل 3 سال راهنمایی که فقط مشتی خاطره ازش برام مونده و دیگه هیچ وقت نمیخوام به اون دوران برگردم. یا 6 سال شرم آور دبستان که فقط 3 سال اولش، واقعا بهم خوش گذشت و حتی دلم نمیخواد به اون سال ها فکرم بکنم. مدرسه به من چیزهای زیادی داد مثل دوستام، اهدافم و اون بخش از آموزه هایی که واقعا بهشون علاقه داشتم و حالا باید روز به روز بهشون اضافه کنم. ولی در عوض چیزهای زیادی رو ازم گرفت. مثل اعتماد به نفسم، غرورم، علاقم به ریاضی که توسط یه معلم نادون پای تخته جلوی همه ی بچه های کلاس نابود شد. دوران مدرسه برای همیشه تموم شد و حالا با کوله باری از تجربه که هنوزم باید بهش اضافه بشه، باید توی مسیر تاریکی قدم بذارم که هیچ تصوری ازش ندارم. تنها چیزی که میدونم اینه که تمام اتفاقات خوب و بدی که طی این 12 سال افتاده، منه الان رو ساخته. پس دیگه بابت هیچ اتفاق یا انتخابی پشیمون نیستم. باید با ترسم از آینده هم کنار بیام چون همیشه همون چیزی که مقدره اتفاق میفته!

10 دیدگاه برای “خداحافظ دوران دانش آموزی!”

  1. سلام!من خیلی به وبت سرمیزنم.من قبلا هم توی نیهن بلاگ خیلی سر میزدم و تازگیا وبمو زدم.اگه با وبلاگت اشنا نمیشدم شاد الان وبلاگ درست نمیکردم.خوش به حالتون اکیپ بودین و باحال من امسال تازه میرم کلاس هفتم و ندرسه ی جدید و من خیلی بی تی اسی هستم.مدرسه ای هم که میرم مدرسه ی معارفه.ما خونواده مذهبی هستیم.توی یه شهرای استان اصفهان زندگی میکنم و صد البته خیلی خوبه که به وبم سر بزنی خوشحال میشم

  2. سلام…من همیشه به وبت سر میزنم.میخواستم بگم متنت عااااالی بود.من امسال میرم دهم و سر اینکه برم هنرستان دو دل هستم.به خاطر رشته دوست دارم ولی جو مدرسه رو مطمئن نیستم…ممنون میشم بهم بگی فنی بودی یا کاردانش؟!
    کنکور هم موفق باشی:)

  3. وای کیاناااااا😍😢
    خوندم و هم خندیدم به یاد خاطراتمون هم گریه کردم به خاطر اینکه چقدر زود گذشت…
    فرکانس هارو به شدت باهات موافقم!
    من نمیدونم چی بگم واقعا😢😭 الان شدیدا از متنت احساساتی شدم و قدرت بیان کلمات رو ندارم!
    مرسی که هستی! مرسی که تو و بچه ها تنها دلیلی بودین که من همون سال یازدهم جا نزنم و تغییر رشته ندم🤦🏻‍♀️💚
    کلا آدم بی اعصاب و خل و چلی هستم ولی از ته قلبم از اعماق وجودم دوستتون دارم و از اینکه شماها رو دارم خیلی خیلی خوشحالم!😍💚
    راستی از عکس های خودم که نداشتمشون هم اسکرین شات گرفتم😐🤣 عکس دوم خیلی سس ماست لازمه😎😁

  4. سلام
    فقط میخواستم بهت بگم که خیلی خوبی … صمیمی و جذاب می نویسی 😌 من ازت کوچیکترم و تجربه هات رو الان دارم تجربه میکنم … و از خیلی تجربه هات استفاده میکنم 🙂 با اسکرپ بوک باهات آشنا شدم از وبلاگ قبلیت و با اینکه تا الان ندیدمت بازم حس خیلی جذابی دارم به خاطر شناختنت…😇
    پ.ن-۱:فن گرلی با دوستا خیلیییییی حال میده 😌💜
    پ.ن-۲:امیدوارم تو کنکور موفق باشی ✨🌿

  5. آخی یادش بخیر خاطراتمون دوباره زنده شدن داشت اشکم در میومد ولی از اونجایی که الان خونه خودمون نیستم جلوی اشکمو گرفتم😂 حالا کل اکیپ میریم دانشگاه شریعتی خاطرات قشنگ تری می سازیم ، چیزای بیشتری تجربه می‌کنیم ، بزرگ تر میشیم (از لحاظ عقلی ) ، رنگ آبی به اکیپمون اضافه می کنیم ⁦⁦❤️⁩🧡💛💚💜 در آینده ❤️🧡💛💚💙💜

  6. عزیزممم جقد قشنگ نوشتییی 😭 حتی برای من هم خاطرات هنرستانم مرور شد 😍 امیدوارم که حسابی توی کارت موفق باشی و به هدفای بزرگت و چیزی که لایقش هستی برسی💜

  7. خیلییی خوب بوووددد. وقتی نوشتتو میخونم حس میکنم خودم نوشتمشون. منم دانش آموز رشته ریاضی بودم و در نظر بقیه یه بچه مثبت به تمام معنا‌. بعد از یه سال ریاضی خوندن مزخرف رفتم هنرستان انیمیشن. اولش بچه های اینجام فکر میکردن یه بچه مثبت مزخرفم مثل همیشه …ولی الان همه چیز فرق کرده…
    با وجود چیزای وحشتناک مدرسه ، خوندن این نوشته ها بهم یاد اوری کرد که چیزای خاطره انگیزشم خیلی زیادن
    بابا لنگ دراز عزیز😂…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.