تحت پوشش بیمه تامین الهی

یه مدت طولانی حال دلم خوب نبود. مثل آهن ربا، اتفاق ها وافکار بد و منفی رو به خودم جذب میکردم و هیچ راه فراری هم نداشتم. شب ها از فکر به آینده و احساسات فراموش شدم، خوابم نمیبرد. صداهای اطرافم در حال محو شدن بودن، و تنها صدایی که به گوشم میرسید، فریادهای نامفهوم خودم بود که انگار از زیر آب به گوشم میرسید. هرچی پایین تر میرفتم، دنیای اطرافم تاریکتر میشد و بی حس تر میشدم. میدونستم که دارم فرو میرم ولی توان حرکت نداشتم. خودم و وزنه هایی که بهم وصل بود، پایین و پایین تر میرفتیم، تا اینکه یه روز ابرهای طوفان زایی به چشم هام اومدن و بیشتر از هر لحظه دیگه ای توی زندگیم باریدم. فریاد زدم و باریدم. بالشت رو جلوی صورتم گرفتم که صدای رعد و برقی که مدت ها توی وجودم آرمیده بود، به گوش کسی نرسه. زجه زدم و با تمام توانم باریدم و بعد از اون بارش انگار که کیانای جدیدی ازخاکسترهام متولد شد. کیانایی که حالا راز بقای مهمی رو یاد گرفته و باید توی باقی زندگیش ازش استفاده کنه تا دوباره ضربه نخوره. انقلابی که توی وجودش رخ داده باعث شده قوی تر بشه و بیشتر از قبل مراقب قلب شیشه ایش باشه.

مینویسم که هیچ وقتِ هییییچ وقت یادم نره. که یادم نره حواسم به افکارم باشه. باید هر روز کشیک بدم! افکارم خیلی قدرتمندتر از این هستن که فکرشو میکردم؛ اگه حواسم نباشه نابودم میکنن! باید افسارشونو به دست بگیرم و کنترلشون کنم که جاهای ممنوعه نرن. من با فکرم میتونم یه نفر رو نابود کنم حتی اگه اون یه نفر خودم باشم، با فکرم میتونم یه دنیای جدید خلق کنم، میتونم یه خلافکار بشم، میتونم اسکار یا سیمرغ بلورین ببرم، میتونم عاشق بشم، میتونم اون عشق رو بکشم، رویاهامو بکشم، خودمو بکشم… ذهن من اونقدر قویه که میتونم باهاش ناممکن ها رو ممکن کنم. فقط وقتی توی کوچه پس کوچه های ذهنم قدم میزنم، مثل این میمونه که دارم روی یه طناب نازک پا میذارم؛ طناب تیز و بُرنده ای که اگه حواسم نباشه یا زخمی میشم یا به اعماق دره های پوچی سقوط میکنم.

یه مدت افسارش از دستم در رفته بود. جاهایی رفته بود که نباید بره. قلبمو وادار کرده بود برای یه فرد اشتباه بتپه. منو جلوی اطرافیانم کوچیک کرده بود، عزت نفسمو ازم گرفته بود، باعث شده بود جلوی هرکسی خودمو خوار و خفیف کنم تا حال دلم بهتر بشه. ولی حال دلم با این کارها خوب نمیشد. یه چیزی مثل سرطان افتاده بود به جونش که تا وقتی ریشه اشو نمیزدم، از بین نمیرفت.

افکار نافرمان من رویاهامو به سمت و سویی برده بودن که من هیچ کنترلی روش نداشتم. انقدر غرقشون شدم که یادم رفت زندگی واقعی اینی نیست که دارم توی رویاهام زندگیش میکنم. قرار نیست همه چی طبق افکار من پیش بره. زیادی غرقشون شدم. فکر کردم واقعیت هم همینه. فکر کردم همه چی اونجور که توی خیالاتم تجربه کردم، پیش میره. ولی اینطور نشد. افتادم زمین؛ شکست خوردم؛ توی گوشم سیلی زدن و به دنیای خودم برگشتم.تازه فهمیدم دور و برم چه خبره؛ پرده ای جلوی چشمم بود که نمیذاشت واقعیتو ببینم. نمیذاشت زشتیای آدمای اطرافمو ببینم. نمیذاشت خودمواونجور که واقعا هستم ببینم. توی خیالاتم دختر قوی بودم ولی در واقع یه آدم ضعیف و بازنده بودم که هیچی نداشت!

پس شروع کردم به انقلاب علیه خودم. نسبتا موفقیت آمیز بود. ریشه ی ناراحتیام رو از دلم کندم. فهمیدم نباید بیش از حد راجع به آینده یا حتی آدما خیال پردازی کنم چون ممکنه اونجور که من میخوام پیش نره و این باعث بشه ضربه ی بدی بخورم. خیلی برام سخته که تمام رویاهاموفراموش کنم. برام سخته که باور کنم که نمیتونم به این زودی ها به هدفم برسم و رویاهامو به حقیقت بدل کنم. ولی مهم نیست. دیگه از اینجا به بعد هیچی مهم نیست. خودمو زندگیمو اهدافمو آیندمو میسپارم به خدا. مطمئنم خودش یه جوری همه چی رو جفت و جور میکنه که حتی فکرشم نمیکردم زندگی انقدر میتونه قشنگ و حساب شده باشه. از این به بعد جز تلاش کردن و توکل بهش، هیچ کار دیگه ای نمیکنم. خودش حواسش به احساسات ومسیری که پیش رو دارم هست.

آره! من از این به بعد بیمه شدم. بیمه ی الهی! چی بهتر از این؟ دیگه نیازی نیست از هیچ چیز و هیچکسی بترسم. چی بهتر از این؟

.

.

.

13 دیدگاه برای “تحت پوشش بیمه تامین الهی”

  1. اول یه چیزی بگم:)
    اینکه به جمع ما(بیمه شدگام الهی)خوش اومدی
    یه چیز دیگه هم می خوام بگم
    برای اینکه عضو ویژه بشم حتما باید ایمیل بزنم؟ایمیل ندارم منننننننننننننن-_-

  2. کیانا ، من یه دوست خیلی قدیمی داشتم ک با اومدن یه نفر دیگه توی دوستیمون یواش یواش از من دور شد…
    چیکار کنم؟؟؟
    بگو جون هرکی دوس میداری آجو

  3. منم 4ماه دقیقا حال ط رو داشتم..از اون بالا بالا ها افتادم زمین..با دستای خودم خودمو زیر پاهای بی رحم بقیه انداختمو خودمو کوچیک و کوچیک تر کردم..منی که سایه ی اسمم رو سر بقیه سنگینی میکرد شده بودم اندازه ی ریگ زیر پای همون بقیه..ولی ی شب تا صب گریه کردم و به گذشتم فک کردم که چی بودمو چی شدم..دنیام از این رو به اون رو شد البته خاستم ک شد..و حالا همونیم که تو رویاهام بودمو دارم تلاش میکنم که بقیشونم به وجودم تبدیل شن..

    1. کیانا برای کنکور سرش شلوغه برای همین من بهت جواب میدم😀😀😀
      ببین مثلا من برای تابستان که می خواستم همه چی برنامه ریزی شده باشه بولت ژورنال گرفتم کلاسور ( اگه برای اسکرپ بوک می خوای) برای نوشتن خاطرات روزانه و مصوره اما بولت ژورنال برای برنامه روزانه مثل زمان خواب، قرارها، کارهایی که باید تو طول روز انجام بدی و اینجور چیزاست اگه مشکلی داشتی دوباره بگو😙😙😙

پاسخ دادن به مریم لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.