من به اطرافیانم آسیب میزنم

گاهی اوقات حس میکنم یه روزی قراره به تمام آدم های مهربون اطرافم آسیب بزنم. به قول “هیزل” توی کتاب ” نحسی ستارگان بخت ما” مثل یه نارنجکم که هر لحظه ممکنه منفجر بشم و تمام آدمهای اطرافم رو با خودم به نابودی بکشونم.

توی زندگی هممون آدمهای مهربونی وجود دارن که از حرف زدن باهاشون لذت میبریم و کلی بهمون خوبی میکنن. من هم از اینجور آدما توی زندگیم زیاد دارم. از دوستای نزدیکم گرفته تا خانوادم و مغازه دار سر کوچه و غریبه های توی فضای مجازی و یا حتی اون خانم 50 ساله ژاپنی مهربونی که توی اینستاگرام باهاش صحبت میکنم و کلی بهم لطف داره… من عاشق تک تکشونم، با تمام وجودم به آدمای اطرافم عشق می ورزم و از ته دل دوستشون دارم.

ولی میترسم! یه چیزی ته قلبم درست کار نمیکنه؛ یه پیچ و مهره ای سر جایی که باید باشه نیست. نمیدونم چرا هروقت یه آدم مهربون میبینم قلبم می لرزه؛ میترسم! از روزی که قلب مهربون و بزرگشونو بشکنم. حس میکنم یه روزی میرسه که قراره بهشون آسیب بزنم. شاید واقعا آدم بدی ام و خودم خبر ندارم؟! شاید یه زمانی خودم مهربون بودم و کسایی اومدن توی زندگیم و همین بلا رو سرم آوردن؟! شاید از آینده بهم الهام شده که قراره بدجور خبیث بشم؟!

نمیدونم! واقعا نمیفهمم چرا باید از اتفاقی که نیفتاده بترسم! فکر کنم بیشتر از اون کسی میترسم که اگه مراقب خودم نباشم، ممکنه بشم! یعنی ممکنه یه روز حواسم به دل آدمای اطرافم نباشه؟ نکنه همین الانشم خطایی داشتم؟ پشت سر چند نفرشون حرف زدم؟ نمیدونم! یعنی… منظورم اینه که… شاید حرف زدم… آره حرف زدم! چندین بار… نه! شاید… صدها بار! هزاران بار!عمدی یا غیر عمدی! چند بار دل اطرافیانمو شکستم؟ چند بار دروغ گفتم؟ چند بار برای اینکه خودمو بزرگ نشون بدم، واقعیت رو جور دیگه ای بیان کردم؟ چند بار ضعیفتر از خودمو مسخره کردم؟ یادم نمیاد! شاید واقعا اون آدم خوبی که از خودم توی ذهن خودم و بقیه ساختم نیستم! نکنه من یه هیولام؟ یه شیطان؟ یه کسی که میتونه به راحتی اطرافیانشو نابود کنه!؟

گاهی اوقات از خودم متنفر میشم. گاهی یه ندایی از درونم بهم میگه” تو منفوری! تو ضعیفی! تو نمیتونی از پسش بر بیای! تو زشتی! تو یه عوضی هستی! تو شکست میخوری! تو تنهایی! هیچکس نیست که بهت کمک کنه! تو مثل اونا نیستی! خودت رو هم بکشی مثل اونا نمیشی! تو بلد نیستی چطور رفتار کنی! تو حتی بلد نیستی چطوری سر پا وایسی! هیچ کس دوستت نداره! به هیچکس نمیتونی اعتماد کنی! تو غیر قابل اعتمادی! تو برای هیچ کس اهمیت نداری! تو یه روزی به پوچی مطلق میرسی! تو به بدترین حالت ممکن بدبخت میشی! تو پدر و مادرتو وسط پیری میذاری خانه سالمندان! تو معتاد میشی! تو کارتن خواب میشی! تو دختر بدی میشی! تو هیچی نمیشی! آخرش خودت و اطرافیانتو نابود میکنی! “

از بچگی این جملات رو توی کله م میشنونم. نه اینکه کسی در گوشم بگه ها! انگار از درونم پخش میشه! یه ندای درونی، یه صدای آشنایی که همیشه میشنوم! توی تنهاییام، وسط خیابون، توی مدرسه، وقتی دارم حرف میزنم و همه بهم خیره شدن، وقتی از آدما دلم میگیره، وقتی یه آدم مهربون بهم خوبی میکنه، وقتی خودم به کسی خوبی میکنم، وقتی یه نفر باهام درد و دل میکنه، وقتی من با یه نفر درد و دل میکنم، وقتی خوشحالم، وقتی ناراحتم، در هر لحظه ای این صدا توی مغزم منعکس میشه. شاید چیز خوبی باشه! شاید تمام این مدت همین صدا باعث شده خیلی جاها بایستم، مراقب باشم حرف بدی نزنم، رفتار زشتی نشون ندم، دل کسیو نشکونم. شاید همین صدا اجازه نمیده اون کسی بشم که نباید بشم! انگار که چک بزنه در گوشم و بگه احمق! اگه فلان کار رو بکنی تبدیل به کسی میشی که همیشه از فراری بودی! به خودت بیا دختر! شاید اصلا این حس ترس واقعا مفید باشه؛ همین ترس باعث شده به اینجا برسیم. یکی از رازهای بقا همین ترسه! ترس از خورده شدن توسط یه حیوون وحشی، ترس از خطراتی که توی تاریکی ممکنه برامون اتفاق بیفته، ترس از سوختن با آتیش، ترس از حشراتی که ممکنه سمی و خطرآفرین باشن، ترس از میکروبها… با وارد شدن به زندگی اجتماعی هم از خیلی چیزای دیگه میترسیم مثل همین ترس از آبرو،ترس از تنها شدن،ترس از ترد شدن، شکست خوردن، بی پولی، جنگ،بیماری… رازهای بقا که فقط برای توی مستندها نیستن!

فقط اینجا یه سوال هست که اگه بیانش نکنم دوباره ذهنم تا مدتها درگیر باقی میمونه. اگه این صدا خوبه، پس چرا گاهی اوقات انقدر منو اذیت میکنه؟ چرا نمیذاره گاهی با خیال راحت از آدم های مهربون اطرافم لذت ببرم؟ فکر کنم خودم باید جوابشو بدم. شاید به این خاطره که نذاره یوقت منم مثل خیلی از آدمایی که اومدن توی زندگیمون و قلبمونو دوشیدن و رفتن، ولشون کنم به حال خودشون و برم پی کارم! شاید تا وقتی که این صدا رو میشنونم یعنی هنوز قلبم زندست! یعنی هنوزم خدا بهم امیدواره. یعنی هنوزم میتونم برگردم، میتونم قوی بشم، میتونم از آدمای دور و برم معذرت خواهی کنم.میتونم از خودم معذرت خواهی کنم. بابت تموم بدی هایی که به خودم کردم. بابت تمام لحظاتی که تسلیم شدم، لحظاتی که شکست رو قبول کردم، جا زدم، همه چی رو پشت سرم ول کردم و رفتم، بابت تمام لحظاتی که جلوی خودمو گرفتم و از ته دل نخندیدم، از حق خودم دفاع نکردم، ساکت موندم، غرورمو شکستم، خودمو کوچیک کردم. بابت تماااام لحظاتی که حس کردم تنهام و هیچکسو ندارم. در صورتی که توی تک تک این لحظات خدا حواسش بهم بود،مراقبم بود، مراقب حال دلم بود که یوقت نشکنه، تا اشکام سرازیر میشدن خودش میومد و برام پاکشون میکرد،نوازشم میکرد و منو به آغوش میکشید. میگفت برو جلو، تسلیم نشو، این حرفو نزن، خودتو جلوشون کوچیک نکن، اونا لیاقت تو رو ندارن، تا زمانی که من اینجا هستم هیچکس نمیتونه بهت آسیبی بزنه. من مراقبتم، من توی تار و پود زخم هات نفوذ میکنم و اون ها رو برات میبندم. من کمکت میکنم. من آرومت میکنم… خدا همیشه باهام بود، ولی من نمیدیدمش. نمیخواستم که ببینم. خیلی کارا دارم که باید انجام بدم. از خیلیا باید عذر خواهی کنم. باید خودمو اصلاح کنم. باید بشم همونی که خدا ازم میخواد. حتما خدا این توانایی رو توی من دیده. امیدوارم تا لحظه ای که توی این تبعیدگاه قشنگ ولی دردناک هستم بتونم رشد کنم و خودمو اصلاح کنم و آدم خوبی بشم.

22 دیدگاه برای “من به اطرافیانم آسیب میزنم”

  1. به قول مارک تواین: زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه و عقل نیست . واین صدای درون تو منشا از همین مبارزه است کتاب “نحسی ستارگان بخت ما “هم خیلی خوبه من وقتی خوندم چند بار گریه کردم تو چطور؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.