روزهای کنکوری

قبل از قرنطینه، زندگیم کاملا برنامه ریزی شده و روی فرم بود. مثل یه بچه ی خوب صبح ساعت 5 پا میشدم نمازمو میخوندم، کارامو میکردم، سر حوصله صبحانه میخوردم و میرفتم مدرسه. از مدرسه که میومدم، بعد از ناهار بدو بدو راهی کتابخونه میشدم و تا ساعت 8 بکوب درس میخوندم. به طرز عجیبی، هم به کارای مدرسه میرسیدم هم برای کنکور خودمو آماده میکردم. کاملا طبق برنامه ای که خود به خود ساخته شده بود عمل میکردم و حسابی هم روی فرم اومده بودم؛ هم از لحاظ روحی هم فیزیکی! تمام مسیرهایی که توی شهر این ور اون ور میرفتم، سوار دوچرخه بودم. یه جورایی من و دوچرخم دو عضو جدا نشدنی از هم بودیم. حتی توی بارون و برف با کاپشن بادگیر مشکی، با قدرت تمام خیابونهای شهر کوچیکمونو رکاب میزدم و با اینکه سرما پوست رو میسوزوند، من از درون عرق میکردم و حسابی انرژیم تخلیه میشد. ماهیچه هام به خصوص پاهام حسابی ورزیده شده بود و دیگه اون حالت ظریف و پرانتزی قبلی رو نداشت و کلی عضلانی شده بودن!😎💪 به خودم و برنامه ی سالم زندگیم و نوع درس خوندنم حسابی افتخار میکردم. همه چیز روی روال بود.

تا اینکه…

زمزمه های کرونا کم کم از دور به گوشمون رسید. اولاش برام مهم نبود، میگفتم خببب برای ما نیست که؛ اونم یه چیزی مثل سرما خوردگیه. من که از بس مامان سیب و پرتقال به خوردم میده سیستم ایمنی بدنم قویه و سراغ من نمیاد. ولی کرونا خیلی قویتر از سیستم ایمنی زپرتی من بود. خودمو مریض نکرد بلکه به معنای واقعی کلمه زندگیم و اون همه برنامه ریزی رو نابود کرد!

اون دختر خوش اندام درس خون با پاهای عضلانی(😎) تبدیل به یه شفته ی وا رفته شد که کل روز زیر پتو، کنار بخاری شکلات و بستنی میخورد و هیچ کاری نمیکرد. هنوزم لاغر بود(وی اصلا استعداد چاقی نداشت و تا واپسین روزهای زندگیش از خلال دندون بودن رنج میبرد) فقط پاهای ورزشکاریش شل و ول شدن و تبدیل شده بود به یه توده ی عظیم و قلنبه از جوش سر سفید!  تنها کار مفیدی که تا قبل از عید کرد این بود که 3 جلد کتابو زیر همون پتوی پشمی کنار بخاری تموم کرد و بابالنگ دراز رو هم برای بار هزارم کامل خوند. البته اون نهصد و نود و نه باری که خوندش به درد عمش میخورد چون بار هزارم، بالاخره یه تلنگری بهش زد و یه درس مهم ازش گرفت. اونم این بود که یادش اومد چه اهدافی داشته که حالا لای انبوهی از جوش گم شدن. پس کتاب رو بوسید، گرد و خاک میز تحریرشو پاک کرد و دوباره مثل روز اول شروع کرد به درس خوندن. این بار لا به لای درس خوندن و تست زدن، راجع به دانشگاه ها هم تحقیق کرد و با دوستاش تصمیم گرفتن همگی برای یه هدف درس بخونن! برای قبول شدن توی جایی که میخوان باید رتبشون زیر 400 بشه. پس عزمشو جزم کرد و به دوستاشم کمک کرد که اهداف و رویاهاشونو دنبال کنن و جا نزنن.

البته اینم بگم که نام برده هنوزم گاهی تنبلی میکنه و یادش میره که چقدر هدفش براش مهمه. خوراکیهای خوشمزه، کتابهای توی کتابخونه شخصیش، فیلمها و انیمه ها و به خصوص قلم نوری و لپتاپش انقدر جذابن که بعضی مواقع اونو وسوسه میکنن که چند دقیقه کمتر درس بخونه؛ چند دقیقه،چند ساعت، چند روز… و دوباره برمیگرده پای درسش.

از این تنبلی ها خیلی میترسم؛ میدونم که شب قبل کنکور به خودم و تمام نویسنده ها و کارگردان های فیلمها و انیمه ها و کتابها و هر چیز جذاب و وسوسه انگیزی که توی دنیا وجود داره فحش میدم که چرا فلان روز جای اینکه بشینم پای درس و مشقم، وقتمو سر فلان چیز هدر دادم. از تموم کارخونه های سازنده ی شکلات و بستنی هم بابت تک تک لکه هایی که از جدالم با جوشهای سر سفید روی پیشونیم به جا مونده، شکایت میکنم😐😠

.

.

.

الان رفتم متن بالا رو خوندم و دیدم چقدر ور زدم! اصلا قرار نبود همچین چیزایی بنویسم. الان ساعت 7 صبحه و اومدم اینجا که برنامه ی روزانمو ثبت کنم تا هرروز طبق اون کارامو انجام بدم. ولی نمیدونم چیشد شروع کردم به چرت و پرت گفتن😂

دست به قلم که میشم(دست به کیبورد منظورمه که اصلا جلوه ی ادبی نداره) حساب وقتم و تعداد خطهایی که نوشتم از دستم در میره و دلم میخواد فقط و فقط بنویسم و هر چرندیاتی که توی مغز خاک گرفتمه رو خالی کنم. اینطور میشه که کلا یادم میره چی میخواستم بگم😂

اهم اهم

برنامه از این قراره که

– 5 صبح پا میشم یه راست(بدون دست زدن به گوشی) میرم دستشویی

-بعد از خوندن نماز، چایی دم میکنم. اهنگ میذارم و شروع میکنم به ورزش کردن و دنبل زدن😎 آره باباجان! این شیر برنج شل و ول باید دوباره روی فرم بیاد…!

– بعد از خوردن صبحانه یه راست میرم توی اتاق و عین یه بچه ی خوب میشینم پای درس و مشقم. البته روزایی که کلاس مجازی داریم یکم برنامه فرق میکنه و مجبورم بعد مدرسه انلاین مضخرفمون، برای کنکور بخونم. (ببین چطور برنامه های آدمو بهم میریزن!)

– از اونجایی که 12 به بعد از شدت گرسنگی، کارایی مغزم کم میشه، دیگه درس نمیخونم تا بعد ناهار. به جاش کتاب یا قرآن میخونم یا یکم با گوشیم ور میرم. نمازمو میخونم و بعد ناهار دوباره بر میگردم سر درسم.

– بعد از ظهرا به خصوص آخرای هفته وقت تست زدنه!!! قسمت دوست داشتنی ماجرا. انقدر من این تست زدنو دوست دارم😍

-تقریبا تا 8 درس میخونم و از اونجایی که بعد از غروب آفتاب سلولای مغزمم غروب میکنن دیگه نمیتونم درس بخونم😐 پس برمیگردم به آغوش گرم خانواده و از اون ساعت به بعد میتونم هر غلطی دلم خواست بکنم! D:

-طرفای ساعت 10 مستند ایرانگرد و بعدم راز بقا میبینم و بعدشم بوس بوس لالا😄

امیدوارم وسطای راه دوباره دنده عوض نکنم و با همین فرمون برم جلو.

ببخشیند انقدر طولانی شد بخدا دست خودم نیست😂 دوستون دارم مراقب زیباییاتون باشید💚✋

30 دیدگاه برای “روزهای کنکوری”

  1. سلام. خوبی؟
    یه سوال داشتم. برای گرافیک رایانه ای باید چه چیزایی بلد باشی و آینده شغلیش چجوریه؟
    تو این رشته هم میشه دانشگاه فرهنگیان اورد؟
    بعدش چه چیزایی یاد میگیرین؟
    مرسی😘

    1. سلام مرسی عزیزم
      ببین کاملا بستگی به خودت و انگیزه و پشتکارت داره. توی هنرستان چیز خاصی یادت نمیدن و خودت باید تلاش کنی
      دانشگاه فرهنگیان رو خبر ندارم

  2. سلام کیانا عزیز امیدوارم حالت خوب باشه راستش من امسال دهم تجربی بودم و وقتی اومدم تجربی فهمیدم اصلا اون چیزی نیست که تصورشو میکردم البته واقعا خوشحالم که چشمام باز شدم به علایق واقعیم و تصمیم گرفتم تا برای دانشگاه طراحی صنعتی بخونم و متاسفانه این رشته توی هنرستان نیست و خب رشته های نزدیک به این رشته که بتونه بهم کمکی بکنه گرافیک و فیزیک و کارهای کامپیوتری هستش و من میخوام یا برم گرافیک یا گرافیک کامپیوتر و از اونجا که تو این رشته رو خوندی خیلی خوشحال و ممنون میشم اگه درمورد رشتت یه توضیحی بهم بدی مخصوصا درمورد هزینه های این رشته و محیط و ایناش
    امیدوارم موفق بشی و توی دانشگاه موردعلاقت قبول شی

  3. اصلا این یه بیماریه فراگیر شده فک کنم😓 کلاس انلاینایای مزخرف و حس مزخرفتر وقتی درس نمیخونی و به کنکور فکر میکنی😓
    البته منم دارم سعی میکنم مث ادم بشینم پای درس و مشقم ولی فک کنم تهش میرسه به اونجایی که به هرچی نقاشی و وب و اهنگ و انیمه و کی درام و حتی لی مینهو و اکسو ئه بد و بیراه بگم😓

  4. اه اه اه مزخرفترین کلاس دنیا کلاس انلاینه حالا گربه بچه آورده هی میخوام برم پیش اون گوگولیا از درس و مشق فارق میشم البته من شیشمم خیلی درس و اینا ندارم ولی همون یکمی رو هم که دارم میذارم ساعت شیش فقط کلاس آنلاین وسط روزه😂😂😂

  5. ایول 😀 منم دیقا یمدت بود خیلی داشتم به برنامه هام کاملا متعهدانه عمل میکردم ولی این قرنطینه شرو شد و ازون موقع کلی شکل کن سفت کن دارم.دوچرخه هم تقریبا هرروز سوار میشم یا تو حیاطمون یا بیرون بعضی وقتا.موفق باشی*_*

  6. 😹اول که اومدم توش پشمام ریخت. با خودم گفتم یا خدا من این درازو چجوری بخونم
    ولی تقریبا سریع تموم شد
    و انگیزه گرفتم
    😹میشه هر روز ازین درس خوندنا ب ما بگی؟
    تو استوریتم بود خوبه
    تو اون تایمایی ک برمیگردی ب اغوش خانوادت
    ازینا بگو😹
    مرسیع😹

    1. دیگه ببخشیند دیگههه دست خودم نیست میخوام یه چسه متن بنویسم یهو میبینم رمان نوشتم:| 😅
      چشمممم حتما.هر وقت بیکار بودم میام یه عرض اندامی میکنم و میرم>_<

  7. پاهای عضلانیD::جاااان
    ای جانم متن بالایی و میگی‌چرت و پرت چرتو پرت نیست کهXD
    +آه کللس آنلاین مضخرف!!!همیشه رو مخ من‌بوده کیانا=____=
    هی حرص آدمو در میارنXD
    کلا احساس میکنم این کلاس آنلاین ها زندگی منو نابود میکنه:|
    به هر حال،فایتینگ کیانا چان♡~♡موفق باشییی♡

  8. مرسی که انقدر با هم تفاهم داریم هیمی!
    فقط کاش منم مثل تو بودم😕
    این مدرسه مجازی درس و مشق ها انقدر وقتم رو پر کرده که خیلی از کارا و برنامه هامو حسابی بهم ریخته…
    میشه از رو برنامت اسکی برم؟😂
    از طرف بانوی چال لپ دار😜

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.