کتاب بابالنگ دراز

یادمه کلاس سوم که بودم معلممون برای کارنامه هامون با پدر و مادرها جلسه گذاشت و بهشون گفتکه میخوایم برای بچه ها جشن بگیریم والدین هم هر کدوم باید به سلیقه خودشون کادویی برای اون روزآماده میکردن هفته ها گذشت و روز جشن فرا رسید پدر و مادر ها دور از چشم ما یکی یکی میومدن و کادوشونرو به معلممون میدادن و میرفتن.بعد از جشن کادوهامون رو با ذوق و شوق باز کردیم همه ی همکلاسی هام عروسک و اسباب بازی هدیه گرفته بودن ولی کادوی من اون چیزی نبود که من میخواستم اخم هام رفت تو همنگاهی به کتاب قرمز رنگ روبه روم انداختم چند دقیقه با بغض به کتاب خیره موندم تا اینکه یکی از دوستام کتاب رو برداشت و جلوی صورتش گرفت بعد با پوزخندی گفت:هه بابالنگ دراز؟!دیگه بغض امونم رو بریدکتاب رو برداشتم و محکم توی کیفم پرت کردم.به خونه که رفتم با گریه به مامانم گفتم که همه مامانها برایبچه هاشون عروسک خریدن اون وقت تو کتاب خریدی!و با گریه به اتاقم دویدم.

الان میفهمم من چقدر احمق بودم ارزش این کتاب رو درک نکردم ومدتی کنج اتاقم خاک خورد تا اینکه بعد از چند ماه با اصرار مامانم خوندمش و عاشقش شدم!تا الانم سه بار خوندمش و امروز هم میخوام برای بار چهارم بخونمش:)

مامان معذرت میخوام که اون موقع ازت بابت این کتاب فوق العاده تشکر نکردم

https://www.uplooder.net/img/image/29/d8e8c08c1fb9ccfeed8d49e93b5ea89f/photo-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B0%DB%B8-%DB%B2%DB%B6-%DB%B2%DB%B1-%DB%B1%DB%B8-%DB%B3%DB%B6.jpg

5 دیدگاه برای “کتاب بابالنگ دراز”

  1. می دونستی این کتاب جلد دوم داره ؟ جلد دوم به اسم
    (دشمن عزیز) داستان به عهده گرفتن یتیم خونه توسط سالیه
    اونم خیلی قشنگه

    1. حتماااا بخونش به خصوص این روزا که داریم راجع به خوابگاه و دانشگاه خیال پردازی میکنیم… چون جودی هم مثل آینده ی ما یه دختر دانشجوی خوابگاه نشینه :دی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.