سال های آخر دوران نوجوانی

بعدا نوشت: حیف بود این متن رو نذارم اینجا. کاش اون موقع که مینوشتمش میدونستم که علاوه براینکه دوران نوجوانی خودم داره تموم میشه، وبلاگ دوران نوجوانی من هم داره به آخرای عمرش میرسه:)

از خودم،وبلاگ عزیزم و همگی شما عزیزان بابت این تاخیرهای تکراری توی پست گذاشتن واقعا عذر میخوام.باورم نمیشه توی این سال های آخر دوران نوجوانیم، انقدر توی رسیدگی به وبلاگی که از سن هشت سالگیمهمیشه همراهم بوده ،کم کاری میکنم!ما بین سن 8 تا 9 سالگیم بود که پدرم برام این وبلاگ رو با اسمی که خودم تحت تاثیر برنامه ی تلویزیونیمورد علاقم انتخاب کرده بودم یعنی “نانا” تاسیس کرد.اون اوایل زیاد ازش سر در نمی آوردم ولی کم کمبه وبلاگ نویسی علاقه پیدا کردم.اسم وبلاگ از “نانا” تغییر کرد و شد”دنیای کودکان”.چند سال و اندی بعدش ، با ورود به سن نوجوانی،تبدیل شد به اسمی جاودان که تا الان هم همه جا دنبالمبوده.”دوران نوجوانی من”.از روزی که نانا ساخته شد تا الان حدودا 10 سال گذشته!!! طی این سال ها،من به جای خاک بازی توی کوچه و بازیبا بچه های هم سن و سالم، بیشتر وقتم رو صرف وبلاگ نویسی و دوستی با بچه هایی که مثل خودم اهلبازی توی کوچه نبودن،میکردم. طی این 10 سال،دوست های خیییلی زیادی پیدا کردم.دوست هایی که مثل خودمبودن.بچگی کردن هاشون عجیب بود.از سن کم کد نویسی بلد بودن،به جای نشستن پای تلویزیون و دیدنعمو پورنگ و از این قبیل،توی اینترنت دنبال زیرنویس فصل جدید آواتار کورا بودن(خودش میدونه کیو میگمD: )وبلاگ نویسی باعث شد مسیر زندگی من عوض بشه.باعث شد با کسایی آشنا بشم که سرنوشتمو کامل عوض کنن.باعث شد به چیزی علاقه پیدا کنم که از بچگی توی اینترنت دنبالش بودم و طی سال ها،کم کم تجربش کنمو بعد ها با آمادگی و به صورت جدی دنبالش کنم.وبلاگ نویسی باعث شد شاخه ی کامپیوتر رو انتخاب کنمو بیام رشته  ی گرافیک کامپیوتری.بابت اون زخم هایی که باید روی زانوهام می افتاد و نیفتاد،بابت تمام گل هایی که باید توی وسطی میگرفتمو نگرفتم،بابت تمام همسایه های هم سن و سال خودم که میتونستن هم بازی های دوران بچگیم بشنولی نشدن،اصلا اصلا پشیمون نیستم.خوشحالم که وقتم رو پشت میز کامپیوتر و با وبلاگم و بچه هایمثل خودم گذروندم.نه اینکه اصلاااا بچگی نکردم ها،اتفاقا تک فرزندی باعث شد توی ساعت هایی که اینترنت قطع بود یا بابامبا کامپیوتر کار داشت،دوستای خوبی مثل دیوار پیدا کنم:)خوب وسطی بازی نمیکرد،همیشه توپ هام بهش برخورد میکرد.البته منهای چند باریکه توپ رو خیلی ناجور به خودم برگردوند و باعث شد با مخ به زمین بخورم.
البته تا جایی که یادمه قوه ی تخیلم هم یه مقدار عجیب بود.کم عروسک نداشتم ولی همیشه با دکمه های خیاطی مامانمیا پیچ و مهره های جعبه ابزار بابام سرگرم میشدم:|بگذریم از این حرفا؛نمیدونم چرا هر دفعه میخوام یه چیزی توی وبلاگم بنویسم،تبدیل میشه به رمان:|
خلاصه که….برای لذت بردن از دوران نوجوانیم وقت زیادی ندارم.همین دو ماه پیش شمع های 17 سالگیم رو فوتکردم و وارد دو ساله آخر دوران نوجوانیم شدم.بیاین مثبت فکر کنیم خوبیه وبلاگم این بود که از بچگی کردن اصلا خسته نشدم.و هنوز انرژی هایی که باید توی بچگیم تخلیه میشد رو با خودم حمل میکنم…باید اعتراف کنم هنوز هم به بهونه ی بردن نوه ی داییم به پارک،سرسره بازی میکنم و هنوز هم وقتی پیچ و مهره میبینمنعشه میشم و میرم توی یه عالم دیگه:)))
هنوز هم کلللی انرژی دارم که باید تخلیه بشه و گاهی واقعا دنبال یه راه برای تخلیه ی این همه انرژی میگردم.یکی از دوستان چند وقت پیش شهربازی رو بهم پیشنهاد دادن ولی فکر کنم شهربازی هم برای این همه انرژی که از
10 سال پیش توی وجودم مونده کمه!!!
القصه…همه ی اینا رو گفتم،خواستم بگم که من گناه دارم! خیلی زوده که دوران نوجوانیم داره تموم میشه.اگه یه وقت خدای نکرده بزرگ بشم دیگه باران هم بازی نداره تا توی سرسره ها دنبالش بی افته…دیگه بستنی ها تبدیل به حلیم نمیشن…دیگه حیاط مدرسمون از جیغای بنفش من و دوستام پر نمیشه…دیگه آدامس خرسی،سنگ،تشتک دلستر،تیله،استیکر یا فولکس های مینیاتوری به کلکسیونم اضافه نمیشه…اگه بزرگ بشم
دیگه کسی به گربه های محلمون غذا نمیده…دیگه انجمن کمیچا و مراسم های کمیچایی رو فراموش میکنم…دیگه روزهای 13 هر ماه ملت رو سر کار نمیذارم…دیگه ادای کارکترای مورد علاقم رو در نمیارم…دیگه با کلمه های ظاهرا بی معنی که برای اکیپ هنرستانیمون کلی معنی داره مثل چشم،نگین،بهارنارنج،کوچه،کبریت خیس،کلوچه،ستاره و سپیده، کف حیاط از خنده ریسه نمیرم…:_)من نمیخوام بزرگ شم!اگه بزرگ شم همه ی این روزای خوبیو که هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن فراموش میکنم!من هنوز خیلی چیزایی که باید تا چند سال پیش تجربه میکردم رو انجام ندادم
من از صمیم قلبم دلم میخواد بچه بمونم!از صمیم قلبم

3 دیدگاه برای “سال های آخر دوران نوجوانی”

  1. سلام سلام~~
    الان که دارم با این متن و تایپ میکنم واقعا حس عجیبی دارم….
    کیانا فکر نکنم تو من و یادت بیاد ولی من تو یکی رو فراموش نمیکنم😂
    عاح… یادش به خیر … یه روزایی تنها دغدغه زندگی ایم این بود بشینم پای کامپیوتر اینترنت و روشن کنم و ببینم قسمت جدید آواتار کیانا رو آپ کردی یا نه؟😅
    همیشه خدا یه اسگول بودم….
    همیشه فکر میکردم که منم وقتی رفتم دبیرستان میتونم مثل کیانا یه انجمن بزنم و پشت یه درختی بوته ای تاسیس اش کنم؟ میتونم عضو جمع کنم و با یه سوسک پلاستیکی شادروان اشون کنم یا نه؟🤣 اون روزا تمام پست ها تو میخوندم . برام جالب بود . یادم میاد اون موقع خیلی مرتضی پاشایی رو دوست داشتی و طرفدار والیبال هم بودی . یادش به خیر ..
    البته دوران دبیرستان من که خورد به کرونا و همه چی خراب شد . امروز بعد از چند وقت اومدم ببینم هنوز هم دوران نوجوانی من و داری یا نه . چون خودم که وبلاگ ام به چوخ رفت . و دیدم که اومدی اینجا . خوشحال شدم که تونستم حرف دل ام و بالاخره بزنم . در کل ممنونم که دوران نوجوانی من رو ساختی ‍! حداقل برای من یکی یه خاطره ی خوب شد. اون روزا تو ۱۵ یا ۱۶ سال ات بود ولی مثل اینکه الان بزرگ شدی🎵 …
    خوب دیگه بیشتر از این وقتت و نمیگیرم
    امیدوارم همیشه توی زندگی ایت خوشحال باشی و احساس خوشبختی کنی…
    از طرف یه نفر ..

  2. سلام کیاناااا جوونمممم.. بوخودا اگه‌ اینجور چیزا رو فراموش کنی با کلکسیون سوسکام حسابت و میرسم:) به نظر من خارج شدن از نوجوونی یه چیز عادیه. ترس نداره خواهرم!(البته یکم داره!) تو میتونی خودت رو توی نوجوونیت جا بزاری و فقط هیکل گنده کنی. عین من. وسط جمع یهو قرم میاد. متاسفانه مجبورم تو اتاق خالیش کنم😐 وللش آجی. دنیا دوروزه.. لبخند بزن. تو لحظه های تنهاییت آهنگ بزار و حسابی برقص.(این سرگرمی مورد علاقه‌ی منه‌ حالا تو رو نمیدونم.) خواهشا نرو جزو آدم بزرگا.

    دوستت دارم..

    از طرف یه..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.