تراوشات ذهنی

من به اطرافیانم آسیب میزنم

گاهی اوقات حس میکنم یه روزی قراره به تمام آدم های مهربون اطرافم آسیب بزنم. به قول “هیزل” توی کتاب ” نحسی ستارگان بخت ما” مثل یه نارنجکم که هر لحظه ممکنه منفجر بشم و تمام آدمهای اطرافم رو با

روزهای کنکوری

قبل از قرنطینه، زندگیم کاملا برنامه ریزی شده و روی فرم بود. مثل یه بچه ی خوب صبح ساعت 5 پا میشدم نمازمو میخوندم، کارامو میکردم، سر حوصله صبحانه میخوردم و میرفتم مدرسه. از مدرسه که میومدم، بعد از ناهار

در پی اسم جدید وبلاگ…

روزها و هفته ها یکی یکی سپری شدن و بالاخره دوران نوجوانی به اتمام رسید.دورانی که سرشار بود از خنده و خوشحالی؛لبخندهایی از ته دل، آغشته به این جمله ی تکراری که شاید”من خوشبختترین آدم روی کره ی زمینم!!!” دورانی

سال های آخر دوران نوجوانی

بعدا نوشت: حیف بود این متن رو نذارم اینجا. کاش اون موقع که مینوشتمش میدونستم که علاوه براینکه دوران نوجوانی خودم داره تموم میشه، وبلاگ دوران نوجوانی من هم داره به آخرای عمرش میرسه:) از خودم،وبلاگ عزیزم و همگی شما

دهه 80

چند وقتیه که خیلی جاها میشنویم دهه هشتادی ها رو با القابی مثل گودزیلا صدا میزنن،برامون آهنگ هم ساختنو بهمون برچسب پررویی زدن.میگن ما بیشتر از سنمون میدونیم و زیادی کنجکاویم.من اینو قبول دارم،نسل من خیلی زود داره پیشرفت میکنه،خیلی